X
تبلیغات
ما دو تا
سلام به وبلاگ ما دوتا خوش اومدین 

قوانین وب رو که توی دربای وبلاگ نوشتیم حتما بخونید چون در صورتی که هر کدومش رعایت نشه اعصابمون به هم می ریزه ... و ...

+پروفایل فعاله

+آقا پسرا پررو بازی ممنوع

در ضمن اگر مطلبی رو خصوصی کردیم رمزش رو به هر کی بخوایم می دیم...

نکته مهم : ورود افراد بی جنبه اکیدا ممنوع اگه به نظرت وب مزخرفه اون x رو بزن و برو

این جوری نظر ندین که از وبت خوشم اومد و کل مطالب و خوندم چون تپل ضایع ست دارین دروغ می گین و نخوندین.... پستا رو بخونید و نظرا رو تو هر پست مربوط به خودش بدین...

خب دیگه فک نمی کنم چیزی مونده باشه اگه چیزی مونده باشه بعدا اضافه می کنم فعلا خوش بگذره



تاريخ : یکشنبه یکم مرداد 1391 | 18:9 | نویسنده : ما دو تا |
کار از کار گذشته بود

سمیه وسط کلاس مدنی ۳ بدون اختیار گوزیده بود

از اول کلاس تو دلش بادی جمع شده بود و نمی دونست چطور باید خالیش کنه

اما حالا خالی شده بود

عده ای تو بهت مطلق بودن و عده ای از خنده، روی زمین کلاس ولو شده بودن

سمیه با صورتی که مثل لبو شده بود، ناخن هاش رو به دسته چوبی صندلی

 فشار می داد

دلش می خواست زمین دهن باز کنه و درسته ببلعتش

استاد نمی دونست چی بگه. از طرفی می خواست توضیح بده که این یه امر طبیعی

 هستش و ممکنه برای هر کسی پیش بیاد و از طرفی تصور می کرد شاید با زدن این

حرف سمیه بیشتر کوچیک بشه

 کلاس تقریباً داشت ساکت می شد که یکی از پسر ها با زیرکی خاصی گفت:انصافاً

ناز نفست

کلاس دوباره منفجر شد

اینبار همه می خندیدن

استاد از کلاس بیرون رفت ؛ نمی تونست فضای اون کلاس رو تحمل کنه

سمیه بغضش ترکید و سرشو گذاشت روی دسته صندلی و شروع کرد گریه کردن

توان بیرون رفتن از کلاس رو هم نداشت

حتا دوستای صمیمی سمیه هم نمی تونستن بهش دلداری بدن چون اونها هم

 کنترل خودشون رو از دست داده بودن و می خندیدن

آخه صدای گوز سمیه صدای بدی داشت؛ هم بلند بود و هم صدای اعتراض داشت ...!!!

ناگهان صدای عرفان همه رو ساکت کرد

عرفان از جاش بلند شد

از همه بچه ها خواست که با دقت بهش نگاه کنن

حتا سمیه هم سرش رو بلند کرد و به عرفان خیره شد

عرفان دستهاش رو به صندلی فشار داد و شروع کرد زور زدن

دندونای بالاش رو به لب پایین فشار می داد

چند لحظه ای نگذشت که عرفان با صدای بلند گوزید و بعد رفت جلوی تخته و شروع

 کرد بندری رقصیدن

حالا همه چیز عوض شده بود

کسی دیگه به سمیه نمی خندید

همه بچه های کلاس به عرفان می خندیدند

سمیه هم همراه بچه ها می خندید، اما نه به اداهای عرفان

دلیل خنده سمیه این بود که آغاز عاشق شدنش با یه گوز بوده ... فقط با یه گوز ...


برچسب‌ها: داستان , طنز , عشق

تاريخ : یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 | 19:24 | نویسنده : ما دو تا |
اومده با عصبانیت می گه این یارو زبون آدمیزاد حالیش نمیشه
بیا تو باهاش حرف بزن
نفهمیدم داره به من فحش میده یا به یارو



برچسب‌ها: جوک موک , طنز

تاريخ : جمعه هفدهم شهریور 1391 | 22:44 | نویسنده : ما دو تا |
سریال ساختن تو هر قسمتش یا یکی فلج میشه، یا کور میشه، یا ماشین میزنه با کاردک از رو آسفالت جمعش میکنن، یا صاعقه میزنه از وسط دو نیم میشه
بعد اسمشو گذاشتن:
"شاید برای شما هم اتفاق بیفتد" !!
خو بیشعور شاید واسه خودت اتفاق بیفته:|



برچسب‌ها: جوک موک , تلویزیون , طنز

تاريخ : جمعه هفدهم شهریور 1391 | 22:43 | نویسنده : ما دو تا |
پسره زنگ زده میپرسه میتونی ثابت کنی برات مهمم؟

میگم باشه فردا بیا روتو با ماژیک فسفری خط بکشم...!!!
چی بگم والا :|



برچسب‌ها: یه دوس پسرم نداریم , جوک موک , طنز

تاريخ : جمعه هفدهم شهریور 1391 | 22:42 | نویسنده : ما دو تا |

دیروز زنگ زدم به دوس پسرم که امروز بریم خرید و بعدشم یکم خیابون


گردی...
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.


یهو دیدم من اصن دوس پسر ندارم :|

هیچی دیگه زنگ زدم کنسلش کردم !! :| :| :|



برچسب‌ها: یه دوس پسرم نداریم , جوک موک , طنز

تاريخ : جمعه هفدهم شهریور 1391 | 22:39 | نویسنده : ما دو تا |

دست از پا خطا کنی...
.
.
.
تعویض میشوی..
.
.
.
همین حوالی یک نفر شبیه توست...
.
.
.
این است ایین عشق های امروزی....

 



برچسب‌ها: جملات نغز , اشعار زیبا , عشق

تاريخ : جمعه هفدهم شهریور 1391 | 22:36 | نویسنده : ما دو تا |

سلام دوستان براتون یه داستان خوشگل گذاشتم بخونید + نظر فراموش نشه

***

داشتم با ماشينم مي رفتم سر كار كه موبايلم زنگ خورد گفتم بفرماييد الووو..، فقط فوت كرد


گفتم اگه مزاحمي يه فوت كن اگه ميخواي با من دوست بشي دوتا فوت كن .

دوتا فوت كرد.


گفتم اگه زشتي يه فوت كن اگه خوشگلي دوتا فوت كن دوتا فوت كرد!!!

گفتم اگه اهل قرار نيستي يه فوت كن اگه هستي دوتا فوت كن دوتا فوت كرد
!!!

گفتم من فردا ميخوام برم رستوران شانديز اگه ساعت دوازده نميتوني بياي يه فوت كن اگه

ميتوني بياي دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد
!!!

با خوشحالي گوشي رو قطع كردم فردا صبح حسابي بخودم رسيدم بهترين لباسمو پوشيدم و با

ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمي گنجيدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه

در ميومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار مياي خونه؟

اگه نمياي يه فوت كن اگه مياي دوتا فوت كن
!!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

***



برچسب‌ها: داستان , طنز

تاريخ : جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 | 17:48 | نویسنده : ما دو تا |